X
تبلیغات
عشق یخ زده

عشق یخ زده

خداحافظ

چی بگم از کجا بگم ؟ دردمو به کیا بگم؟

بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت

عاشق مردم شد و رفت

تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت
ولی به عشقمون قسم که تا خدا می بردمت
--------------------------------------
ز دست تو رنجیدم و چیزی نگفتم
با دیگرانت دیدم و چیزی نگفتم
کلی سفارش کرده بودی من نفهمم
این نکته را فهمیدم و چیزی نگفتم

دوستهای گلم ممنون که منو تنها نذاشتین خواستم ازتون خداحافظی کنم چون دیگه نمی یام

برای یکایک شما آرزوی موفقیت و سربلندی در تمام مراحل زندگیتان دارم

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:13  توسط تنها  | 

دل شکسته

                             هر که مـــــرا ديد ... !

 


                              تو را نفــــــــــــرين کرد ! ...

سکوت در سکوت شکستم

 


                          من عاشقش بودم ولي اون نبود


                        من هنوز دلتنگشم ولي اون نيست


                              من تا ابد دوسش دارم


                ولي ميدونم که اون هيچ وقت دوسم نداشت


                      من هنوم هر شب خوابشو ميبينم


            ولي ميدونم اون حتي حاضر نيست توي خواب منو ببينه


اميدوارم  عاشق بشي و عشقت همين کارو باهات بکنه تا دردي رو که من دارم تحمل ميکنم رو بفهمي که چه درديه

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:36  توسط تنها  | 

قلب

مي توني نگاهم نكني- اما نمي توني جلوي چشماي منو بگيري-

ميتوني بگي دوست ندارم ولي نمي توني بگي دوسم نداشته باش-

مي توني از پيشم بري ولي نمي توني بگي دنبالم نيا-

پس من نگاهت مي كنم – دوست دارم- و تا ابد دنبالت ميام.

هم قلبم واسه تو - هم کلیدش برای تو

قلب شیشه ای

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:40  توسط تنها  | 

عشق واقعی

   بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند ولی آنها جدی جدی میمیرند.

       تو شوخی شوخی به من لبخند زدی ولی من جدی جدی عاشقت شدم.

           تو شوخی شوخی فراموشم کردی ولی من جدی جدی برات میمیرم.

 

آ 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:26  توسط تنها  | 

کویر

 کویر

در کویر خشک دلم کبوتری آشیان گرفت

 

       ومن آشیان هر جا گرفتم خانه ی صیاد شد

 

         عشق کبوتری را به دل گرفتم که یکبار بر آسمان قلبم پر زد...

 

              بهار و پاییز و زمستان ها ار پی هم گذشت و کبوترم بر نگشت

 

               و برایم تنها یک حوض روشن ماهی سرخ بجا گذاشت......در میان کویر خشک

  

                                      ....ومن کنار بید خمیده ای به آسمان زل زده

 

                                               و یک تنگ ماهی قرمز در دست که مبادا بشکند....

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:59  توسط تنها  | 

 

آنگاه که اشک در چشمانم پر شد و کافي بود پلک بزنم تا روي گونه هايم بلغزد...

آنگاه که تنها نشاني هاي بودنت را گم کردم،آنگاه که از بودن من خسته شدي...

آنقدر کوچک شدم که ديگر هيچ کس مرا نديد،من رفتم و خود را به تنهايي سپردم...

و تو در دنيايي قدم گذاشتي که هيچ کس نشاني آن را نداشت...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:48  توسط تنها  | 

دوری

 

                                      غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم........

تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم ....

رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شده.......

 من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم......

 چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار.........

من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟

مي روم قلب تو را پيدا كنم........

 برق چشمان تو را معنا كنم.......

 مي روم شايد كه در دشتي بزرگ معني عشق تو را پيدا كنم........

 مي روم تا با نگاه گرم تو اين دل ديوانه را شيدا كنم

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:38  توسط تنها  | 

افسوس روزگار به قولش وفا نکرد

    

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته...؟!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست...؟

که شاید هم به جرم آن...

غریبی و جدایی هست...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:31  توسط تنها  | 

ای کاش غربت چشمانت ازآن من بود

ای کاش گرمای دستانت برای من بود

تموم برگهای  دفتر خیالم  پر شده است از

ای کاش ها ...؛

یاد تورا در زیر خاکستر زمان دفن کرده بودم

کویر سوزان قلبم به رویای نبودنت عادت کرده بود

ولی افسوس ...؛

افسوس که چشمان افسونگرت دوباره آتش سوزان عشق را بر پیکرم انداخت

افسوس که تنها چهره مظلومانه تو بر لوح سیاه قلبم نفس بسته

نقشی که حتی جوهر عصیانگر زمان هم قادر به محو آن نیست

نقشی که به سوز دل و اشک دیده آغشته گشته

دوباره دیدنت؛ یادآور روزهای غربتم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:29  توسط تنها  | 

دل شکسته

        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:19  توسط تنها  |